×
دانلود رمان نگارِ من ، تویی

دانلود رمان نگارِ من ، تویی به نام نغمه جنتی (رینا) کاربر انجمن نودهشتیا

-

ژانر: عاشقانه تعداد صفحه: 180 منبع تایپ: سایت نود هشتیا

متن رمان دانلود رمان نگارِ من ، تویی - نغمه جنتی (رینا) کاربر انجمن نودهشتیا

دانلود رمان نگارِ من ، تویی

دانلود رمان نگارِ من ، تویی

با نام و یاد خدا و با احترام به همراهان سایت رمان ایران و کاربران همیشگی مان ، امروز با معرفی رمان نگارِ من ، تویی که یک رمان جدید برای خوانندگان مجازی است که توسط گروه رمان ایران تهیه شده است در خدمت شما بزرگواران هستیم.

دانلود رمان نگارِ من ، تویی با ژانر عاشقانه با امکانات متعددی در سه فرمت مختلف برای اندروید، آیفون وکامپیوتر برای رفاه حال کاربران عزیز رمان ایران آماده شده است .

تمامی رمان ها، مورد بررسی های موشکافانه دوستان عزیزم در تیم پالایش رمان ایران قرار می گیرد تا رمان ها محتوایی مغایر با قوانین کشور عزیزمان ایران نداشته باشد، که همینک جهت انتشار مورد تایید قرار گرفت تا ارائه این رمان خدمتی دیگر از جانب گروه رمان ایران به شما باشد.

دوستان ما در بزرگترین سایت دانلود رمان ، بیشتر از آنچه که شما تصور می کنید به کیفیت رمان ها توجه دارند و هر رمانی مورد تایید قرار نمی گیرد.

شما همچنین می توانید این رمان را در دسته های دانلود رمان و دانلود رمان عاشقانه  دنبال کنید.


صفحه‌ی اول رمان:

پله های دانشگاه رو با سرعت بالا رفتم، بند کیفم رو میون حصار دستم محکم تر فشردم و گفتم:امروز نمیاد؟


مهسا در حالی که سعی داشت به سرعتش اضافه کنه تا به من برسه، با ناراحتی گفت:میدونی چرا نمیاد؟


وسط پله ها وایسادم به طرف مهسا برگشتم و با بی حوصلگی گفتم:حتما میخواد این هفته رو با دوستاش بره بند

شمال…!!!بند


اخمی کرد و گفت:اون به جز ما دوست دیگه ای نداره!

پوزخندی زدم پشتم رو به مهسا کردم و به طرف سالن اصلی دانشگاه به راه افتادم که صدای مهسا متوقفم

کرد:دیشب پدرش فوت کرد…

قدمام برای لحظه ای سست شدند، بند کیفم میون دستام شل شد…حتی برنگشتم که به مهسا نگاه کنم، فقط با

سردرگمی به پسرا و دخترایی نگاه میکردم که از سالن اصلی دانشگاه میومدند بیرون و عده ای هم داخلش

میشدند…شوکه شدم، اصلا باورم نمیشد این اتفاق افتاده باشه…

-دیشب پدرش سکته قلبی کرده،اونم مجبور شد بره اصفهان


به طرف مهسا برگشتم و با ناراحتی گفتم:پس چرا کسی من رو تو جریان نزاشت؟بند

مهسا با تاسف سرش رو تکون داد و گفت:خودمم وقتی فهمیدم خیلی ناراحت شدم، بعد از تعطیلات شاید چند روز باز نتونه بیاد…درست تو جریان نیستم، خیلی حالش خوب نبود و نشد باهاش حرف بزنم…

چه امتیازی می دهید؟

5 / 5.00
[ 2 رای ]
اشتراک گذاری مطلب
برچسب ها
مطالب مشابه